حوادث اين داستان در مجتمع مسكوني ارغوان ميگذرد. جايي كه ساكنانش به آن شهرك ارغوان هم ميگويند. پيدا كردن اين مجتمع روي نقشه چندان راحت نيست. اگر نقشه «تهران و توابع» دم دستتان باشد ميتوانيد امتحان كنيد. در غرب تهران آنقدر شهرك و مجتمعهاي جورواجور ساختهاند كه پيدا كردن يكي در ميان آن همه شهرك و مجتمع كار سادهاي نيست. خود من ميخواستم نقشه موقعيت اين مجتمع را اول اين كتاب چاپ كنم تا خوانندگاني كه آن را ميخوانند بدانند كه اين ماجراهاي عجيب كجا اتفاق افتاده ولي نشد. نتوانستم محل اين شهرك را روي نقشه پيدا كنم. چون كار ساخت اين مجتمع هيچوقت آنطور كه بايد تمام نشد تا روي نقشه جايي به آن بدهند. بنابراين سعي ميكنم برايتان توضيح بدهم تا بفهميد محل وقوع اين داستان كجاست.
مجتمع مسكوني ارغوان در شمال غربي تهران در نقطهاي دور از اين شهر بزرگ و شلوغ جا گرفته است. فاصله اين مجتمع با تهران دقيقاً معلوم نيست. اگر از جاده قديم كرج به سمت آن حركت كنيد بعد از مسافتي حدود 30كيلومتر نرسيده به شهر كرج وارد يك جاده فرعي باريك ميشويد كه بايد حداقل 25 دقيقه در آن رانندگي كنيد. طول اين جاده را معمولاً با زمان ميسنجند نه با مسافت آن بر حسب كيلومتر. دليل آن هم معلوم نيست؛ شايد به خاطر آن كه تقريباً از نيمه راه جاده خاكي ميشود و ماشينها مجبورند به آهستگي روي سنگهاي ريز و درشت كف جاده بلغزند و جلو بروند. در چنين وضعيتي بيشتر رانندهها ترجيح ميدهند به جاي نگاه كردن به كيلومترشمار اتومبيل به ساعتشان نگاه كنند و ببينند كه چقدر در راه بودهاند. بعد از 25 دقيقه ـ كمتر يا بيشترـ جادهاي پهن و خلوت شروع ميشود كه بعد از حدود يك كيلومتر به مجتمع مسكوني ارغوان ميرسد. پس از طريق جاده قديم كرج فاصله تهران تا مجتمع مسكوني ارغوان 31 كيلومتر و 25 دقيقه است.
ولي اگر از طريق اتوبان كرج به طرف شهرك ارغوان حركت كنيد فاصله طولانيتر ميشود. دقيقاً معلوم نيست چرا، اما از اين مسير اول بايد به كرج برويد و بعد وارد اتوبان قزوين بشويد و از آنجا بعد از حدود هفتكيلومتر از يك بريدگي برگرديد به طرف مسيري كه ميآمدهايد و حدود پانصدمتر جلوتر به يك راه فرعي ميرسيد كه هيچ تابلويي جلوي آن وجود ندارد. اين جاده از همان اولش خاكي است و حدود 13 دقيقه تا شهرك ارغوان فاصله دارد. اما جالب اينجاست كه با اين كه راه اتوبان دورتر است آنهايي كه از طريق اتوبان به شهرك ارغوان رفت و آمد ميكنند اين مسير را زودتر طي ميكنند. چون اتوبان خلوتتر است و ماشينها با سرعت بيشتري در آن حركت ميكنند.
راه سومي هم براي رسيدن به شهرك ارغوان وجود دارد كه خيلي براي همه شناخته شده نيست، و آن از طريق جاده مخصوص كرج است. اين مسير پيچ و خمهاي بسياري دارد و هر كس آن را بلد نباشد حتماً گم ميشود. به همين خاطر بيشتر مردم مجتمع مسكوني ارغوان يا از جاده قديم كرج به خانه خودشان ميروند يا از طريق اتوبان كرج.
مجتمع مسكوني ارغوان نيمه ساخته است. يعني هنوز تمام ساختمانهاي آن كامل نشده است. از تمام بلوكهاي آن پنج تا كامل ساخته شدهاند و بقيه نيمهسازند. بعضيها فقط اسكلت فلزي دارند، بعضي هنوز در و پنجرهگذاري نشدهاند و بعضي چند طبقه كامل دارند و چند طبقه ناقص.
واقعيت آن است كه وقتي حدود هفت سال قبل آگهي پيشفروش آپارتمانهاي مجتمع ارغوان در روزنامهها چاپ شد، مردم زيادي براي خريد آنها اسمنويسي كردند. مردمي كه بيشترشان را خانوادههايي تشكيل ميدادند كه توان خريد خانههاي گرانقيمت تهران را نداشتند و شرايط پيشفروش آپارتمانهاي ارغوان برايشان قابل قبول بود؛ خصوصاً به خاطر وام بانكي طولاني مدتي كه داشت. كار ساخت آپارتمانها هم خيلي خوب و به سرعت پيش ميرفت و آنهايي كه پول به حساب شركت سازنده ريخته بودند، از پيشرفت كار رضايت داشتند. اما يك حادثة پيشبيني نشده همه برنامهها را به هم زد. آن اتفاق چيزي نبود جز مرگ مهندس ارغوان صاحب اصلي شركت و تمام مجتمع ارغوان. يك سالي از شروع ساخت آپارتمانها ميگذشت كه در يك روز گرم تابستاني مهندس محسن ارغوان از داربست طبقه پنجم بلوك سيزده به پايين سقوط كرد و مرد. كارگران ساختمان گفته بودند كه مهندس روي تخته داربست پريده تا استحكام آن را امتحان كند و خوب داربست محكم نبوده و شكسته است!
با مرگ مهندس ارغوان كار ساخت مجتمع نيمهكاره ماند. او مالك تمام شركت بود و بعد از مرگش قبل از هركار ديگري بايد تكليف اموال او روشن ميشد. و اين يعني چند سالي گرفتاري قانوني و درگيري بين وارثان مهندس كه هر چند وقت يكبار يكي دوتاشان با هم ميآمدند توي مجتمع و به همهچيز سركشي ميكردند و ميرفتند.
وقتي خبر مرگ مهندس به گوش خريداران آپارتمانها رسيد همگي به دفتر فروش شركت هجوم بردند تا وضع خودشان را روشن كنند. بعد از رفت و آمدهاي بسيار قرار شد كساني كه آپارتمانشان آماده شده يا نزديك آماده شدن است، آن را تحويل بگيرند. اين شد كه در زماني كوتاه حدود هشتاد خانواده كه آپارتمانشان تقريباً آماده شده بود به مجتمع آمدند و دست به كار تمام كردن ساخت خانههاي خودشان شدند. و بعد از آن اسبابكشيها شروع شد. اما مشكلات زياد بود. هنوز آب لولهكشي نداشتند قرار شد آب را با تانكر به در خانهها بياورند. سيمكشي برق كامل نبود. كابلهاي آمده تا مجتمع كشش برق تمام خانهها را نداشتند. به همين خاطر طي يك روز بارها برق قطع ميشد. موتورخانه شوفاژ هم آماده نبود، اما خوشبختانه تا زمستان چند ماهي مانده بود و ميتوانستند آن را كامل كنند.
به اين ترتيب ساكنان شهرك ارغوان زندگي خود را در بلوكهاي نيمهساز آن شروع كردند و رفتهرفته در آن پا گرفتند. مدتي بعد چندتايي مغازه در شهرك باز شد، مغازههايي كه تقريباً همه چيز ميفروختند؛ از ميوه و خواروبار گرفته تا لباس و دارو و لوازمالتحرير. يك سال بعد با پيگيري اهالي دو مدرسه ابتدايي دخترانه و پسرانه در ساختمانهايي كه هنوز كامل نشده بود تشكيل شد. شاگردان اين مدرسهها، هم از ساكنان شهرك ارغوان بودند و هم ساكنان شهرك بنفشه كه چند كيلومتر بالاتر از ارغوان ساخته شده بود. استقبال مردم از اين مدرسهها و كمكهايشان به آنها باعث شد كه سال بعد يك مدرسه راهنمايي ـ دبيرستان دخترانه هم راه بيفتد. پسرها به مدرسه مشابهي ميرفتند كه در شهرك بنفشه ساخته شده بود. معلمهاي مدرسه دخترانه از تهران ميآمدند. صبح به صبح سرويس آموزش و پرورش منطقه آنها را به مدرسه ميرساند و ساعت دو بعدازظهر برميگرداند. و البته هميشه كارها اينطور منظم نبود. كافي بود برفي يا باراني ببارد و همهچيز به هم بريزد. سرويسي كه صبح ساعت هشت آمده بود ساعت سهونيم هم برنميگشت و آنوقت بود كه معلمهاي زن دلواپس بچهها و شوهرهايشان ميشدند كه در خانه تنها مانده بودند. گاهي هم كار برعكس ميشد و معلمهايي كه بايد ساعت هشت برسند تا ساعت ده هم پيدايشان نميشد.
بزرگترين ويژگي شهرك ارغوان سكوت آن بود. آنجا نه صداي بوق ماشين بود و نه سر و صداي موتورسيكلت. گاهي تنها صداي باد بود كه در ميان ساختمانهاي نيمهساز ميپيچيد و مثل زوزه يا سوت در گوش مينشست. شبهايي كه برق قطع ميشد صداي پارس دستهجمعي و زوزة سگها تنها صدايي بود كه به گوش ميرسيد. و گاهي صداي كسي كه داد ميكشيد و معلوم نبود چه ميگويد و چهكسي را صدا ميزند.
فضاي شهرك ارغوان با ساختمانهاي نيمهساز و خالياش، با خاطره سقوط مرگبار سازندهاش از طبقه پنجم بلوك سيزدهم، و با سكوت سنگيني كه هميشه در آن جريان داشت وهمآور بود. وقتي حدود 450 نفر در محلي كه براي زندگي 3000 نفر طراحي شده زندگي ميكنند آنقدر فضاي خالي وجود دارد كه بتواند همه اهل محل را خيالاتي كند. شايد به همين خاطر بود كه وقتي زهره يكي از دخترهاي كلاس دوم دبيرستان شهرك ارغوان آنچه را كه ميديد براي ديگران شرح داد، همه گفتند كه او خيالاتي شده و هيچكس حرفش را باور نكرد. زهره اين حرف را اولينبار به نزديكترين دوستش مينا گفت و بعد از آن ديگران هم يكييكي از ماجرا باخبر شدند. و بالاخره خبر در تمام شهرك پيچيد. زهره ميگفت دختري را ميشناسد كه موهايي خاكستري دارد، دستهايش از آرنج به پايين سوخته و از همه مهمتر صدسال پيش مرده است!
. اثر شما كانديد دريافت تنديس رمان متفاوت سال شده است. آيا شما هم رمان خودتان را يك اثر متفاوت مي دانيد ؟
ج: بله، احساس ميكنم «ديلماج» رماني متفاوت است و راستش اين احساس از همان آغاز نوشتن مثل باري بر دوشم سنگيني ميكرد. تصور اينكه در حال انجام كاري متفاوت هستي و ممكن است ثمره كارت به ذائقه ديگران ننشيند، تصور آزار دهندهاي است. دامن زدن به اين تصور و تسليم شدن در برابر نگرانيهايي كه برايت ايجاد ميكند ميتواند تو را در ميانه راه فلج كند. در جاي ديگري گفتهام كه اگر پيش از من يكي دو آدم اسم و رسمدار شيوهاي را كه من در ديلماج پيش گرفتهام تجربه كرده بودند، من خيلي راحتتر مينوشتم. اما نبود مورد مشابه و احساس متفاوت بودن كار هميشه باعث هراسم ميشد. از شما چه پنهان يكي دو بار كار نوشتن را به دليل نبود اعتماد به نفس لازم كنار گذاشتم و تا زماني كه كار از چاپ در آمد و اولين نقد روي آن نوشته شد همچنان نسبت به موفقيت آن ترديد داشتم. با خواندن اولين نقد بود كه پي بردم كارم را به عنوان يك رمان پذيرفتهاند و تازه باورم شد كه يك رمان را به پايان رساندهام. رماني كه ميتواند با ديگران ارتباط برقرار كند و گروهي ميتوانند دوستش داشته باشند. البته هنوز هم هستند كساني كه گمان ميكنند من يك كتاب تاريخي نوشتهام و گلايه ميكنند كه من در مورد ميرزايوسف بيانصافي كردهام و آنطور كه در منابع ديگر! ديدهاند ميرزايوسف اينطوري هم نبوده و...
. تفاوت در حيطه ادبيات داستاني براي چه شما معنايي دارد و آيا در تقسيم بندي آثار داستاني اين معيار را مي پذيريد؟
ج2: گمان ميكنم تفاوت جوهره هنر است. هنر چيزي جز خرق عادت نيست. هنرمند به ما ميآموزد كه هرآنچه كه بارها ديدهايم جور ديگري ببينيم و لذتي كه از مواجه با آثار هنري ميبريم حاصل كشف همين تفاوت و تازگي است. هنرمندي كه در چنگ عادات روزمره و تكرار مكررات اسير است هيچ وقت موفق به خلق اثر هنري ماندگار و تأثيرگذار نميشود. چون چيز تازهاي براي ارائه به ديگران ندارد. چه نويسنده چه شاعر و چه فيلمساز همه بايد نگاه متفاوت را تجربه كنند. و بر همان مبنا دست به خلق بزنند. دستيابي به زبان متفاوت مرحله ديگر رشد هنرمند است كه تلاشي ديگر ميطلبد.
. ادبي آيا ادبيات متفاوت مي تواند يك ژانر باشد ؟ دراين صورت آياخودش را نقض نمي كند؟
با تعريفي كه پيش از اين از تفاوت و هنر متفاوت ارائه كردم گمان نميكنم كه بتوان ادبيات متفاوت را يك ژانر دانست، مهم آن است كه نويسنده در هر ژانر ادبي متفاوت ببينيد و متفاوت بنويسيد.
آيا ادبيات متفاوت مي تواند بومي ومتعلق به جغرافيايي خاص باشد يا هر چه هست گرته برداري از آثار غربي است؟: حتماً شنيدهايد كه در تمام عالم نميتوان دو نفر را پيدا كرد كه اثر انگشت يكسان داشته باشند. من معتقدم كه هيچ وقت نميتوان دو نويسنده را پيدا كرد كه زبان يكسان داشته باشمد. البته اگر هر كدام توانسته باشند زبان خود را پيدا كنند. زبان ما بر پايه تجربيات و نگرش ما شكل ميگيرد بر پايه آنچه در طول عمرمان از سر گذراندهايم. تجربههاي خانوادگي، قومي و ملي ما بر زبانمان تأثير ميگذارد؛ همينطور طبيعتي كه در آن رشد كردهايم. بنابراين كشف زبان خودي موجب تفاوت از ديگران ميشود. اين زبان متفاوت در كنار نگاه متفاوت ادبيات متفاوت را خلق ميكند. بر اين مبنا نويسنده متفاوت بومي ديار خود است. و ادبيات متفاوتي كه اين نويسنده خلق ميكند حال و هواي ديار او را دارد. تنها زماني كه كار به تقليد و اَدا در آوردن برسد حس ميكنيم كه نويسنده از آثار برخاسته از ديار ديگر گرتهبرداري كرده است.
نگارش يك رمان متفاوت مي تواند جريان ساز باشد؟
هميشه عدهاي نوآوري ميكنند و عدهاي دنبالهروي ايشان ميشوند. بنابراين خلق هر رمان متفاوت ميتواند جريانساز باشد. ميتواند موجب خلق آثار مشابه شود و يا ميتواند به ديگران جرأت متفاوت بودن ببخشد. من آرزو دارم جزو گروه اول باشم. اگر جرأتش را داشته باشم!
. وضعيت و كيفيت ادبيات داستاني متفاوت را در حال حاضرچگونه ارزيابي مي كنيد؟ راستش ادبيات داستاني ما در وجه غالبش گرفتار تكرار است. چه تكرار آنچه كه بر تاريخ ادبيات خود ما گذشته و چه تكرار آنچه كه سالها پيش در آن سوي مرزهايمان رخ داده. گاهي دلم ميگيرد وقتي ميبينم عدهاي هنوز داستاننويسي دهة پنجاه و شصت را تكرار ميكنند و عدهاي به تصور نوآوري دنبالهروي جريانهايي هستند كه پيش از جنگ جهاني دوم در اروپا رواج داشته است. البته نميتوان منكر شد كه عدهاي هم با تمام وجودشان در حال تلاش براي خلق گونه تازهاي از ادبيات هستند كه متعلق به زمان ما باشد. ادبياتي كه دردها و حرفهاي امروز ما را در خود داشته و با زبان امروز سخن بگويد. خوشحالم كه هر چند وقت يكبار در ميان كتابهاي منتشر شده، آثاري از اين دست ميبينم.
. آيا در ميان آثار چاپ شده در دو سال گذشته به رمان متفاوت برخورده ايد؟ از منظر شما اين آثار داراي چه ويژگي هايي بودند؟
بله ديدهام و گاهي از خواندن آنها لذت بردهام. اما اين نكته را هم نميتوانم ناگفته بگذارم كه تفاوت را بيشتر در قالب فرم ديدهام تا در حرف و نگاه. براي من كه حرصانه در پي شناخت اطراف خويشم تفاوت نوع دوم جذابتر است.
چندي پيش خبري خواندم از چاپ آخرين اثر نويسنده اي كه هم نويسنده است و هم منتقد .يادم نيست اثري كه منتشر كرده بود مجموعه داستان بود يا رمان .درواقع معرفي نوع اثر موضوع بخش اول خبر بود واين موضوع در برابرانچه كه در بخش دوم خبر خواندم در نظرم رنگ باخت .بخش دوم مي گفت كه نويسنده مورد نظر تا كنون پانزده رمان وده مجموعه داستان چاپ كرده است واين حيرت زده ام كرد چرا كه تا آن لحظه آن نويسنده را- كه دورادور شنيده ام انسان شريفي هم هست – به عنوان منتقدي مي شناختم كه گاه در نوشتن داستان هم طبع آزمايي مي كند. غافل از آن كه او نا كنون پانزده رمان وپنج مجموعه داستان چاپ كرده است .اگر نديدن ده رمان اين نويسنده را به حساب پرت بودن خودم از مرحله ادبيات داستاني بگذارم نديدن پنج تاي ديگر چنان غفلتي مي خواهد كه حتي به من هم نمي چسبد .ده مجموعه داستان را هم ناديده مي گيريم .البته آن قدر خبرهاي آشفته و در هم برهم در روزنامه ها و سايتهاي خبري خوانده ام كه احتمال بدهم كل اين آمار از بيخ نادرست بوده وحاصل اشتباه لپي خبرنگار ويا هركس ديگري بوده باشد.اما دراين ميان يك واقعيت را نمي توان ناديده گرفت وآن اين كه خيلي ها در اين كشور داستانهاي متعدد چاپ كرده اند و امروز هيچ كس از آنها خبر ندارد .هيچ يك از آثار اين نويسندگان ماندگار نشده است .چون راز ماندگاري هيچ نويسنده اي در تعدد آثارش نيست .وهيچ اثري با اتكا به آنچه كه نويسنده اش پيش وپس ازآن نوشته وخواهد نوشت ماندني نمي شود .اين را همه مي دانيم پس راز ماندگاري چيست؟پاسخ اين سوال در حكم اسم رمز موفقيت براي نويسنده است . من گاهي فكر مي كنم اثري ماندگار مي شود كه بتواند فرديت نويسنده را بازتاب بدهد . حرف او باشد وبا زبان خود او بيان شود .بازگويي حرف ديگران وبه كار گرفتن زبان آنها هيچ كس را به جايي نمي رساند . اين را هم تقريبا همه مي دانند .اما سوالي كه معمولا بي جواب مي ماند آن است كه چطور ميتوانيم زبان خودمان را پيدا كنيم و چطور مي توانيم مطمئن باشيم حرفي كه مي زنيم حرف خود ماست ؟بدون شك با تامل در خود و فكر كردن به آنچه كه هستيم . اين همان چيزي است كه خيلي اوقات فراموش مي كنيم .گرفتاريهاي روزمره و حتي انديشه هايمان در باب جهان اطراف ما را از خودمان غافل مي كند .و هر وقت كه دلمان براي خودمان تنگ مي شود بيش از آن كه به خودمان فكر كنيم به جايگاهمان نزد ديگران مي انديشيم .
كسي كه خودش را نشناسد ، نداند كه كيست ، چگونه است ، چه چيزي را دوست دارد و چه چيزي را دوست ندارد ،مثل كسي است كه اسم خودش را نداند . كسي كه اسمش را نمي داند در كوي و برزن با هر نداي ديگران رو به آن سمت بر مي گرداند وگاه به كسي جواب مي دهد كه هيچ كاري با او نداشته است .
مرد پيچ آخر را سفت كرد و فاتحانه گفت:
- اينم از اين
و بعد قلاب زنجير طلايي رنگ را گرفت و آن را ميان شكاف گيرهاي كه روي در نصب كرده بود انداخت.
- حالا امتحان ميكنيم.
و دستگيره را رو به پائين كشيد و در را باز كرد. شكاف در هنوز به اندازه يك وجب باز نشده بود كه زنجير نازك كش آمد و راهش را بست.
زن گفت: حالا محكمه؟
مرد گفت: خيلي، به نازكيش نگاه نكن
و بعد دستش را گذاشت روي گيره زنجير و گفت:
- حسابي سفتش كردم، هر چي زور بدي باز نميشه
زن خنديد و گفت: تو هميشه كارت درسته
مرد پيچ گوشتي را توي جعبه ابزار انداخت
- دست خودم نيست، مادرزادييه
بعد لحن جدي به خود گرفت و ادامه داد:
- اين جوري خيالم راحتتره، وقتي تو تنهايي
زن گفت: اينجا ساختمون امن و آروميه، دقت كردي؟ تو اين سه چهار روز يه نفر هم نديديم.
- آره جز خاله غرغرو
هر دو خنديدند. پيرزن را روز قبل ديده بودند. وقتي آخرين خردهريزها را توي كارتن از پلهها بالا ميبردند، مقابلشان سبز شده بود. پرسيده بود«همسايه جديدين؟»و آنها گفته بودند «بله» پيرزن گفته بود كه مدير ساختمان است و بلافاصله رديفي طولاني از قوانين ساختمان را برايشان شرح داده بود: « تو راه پله سر و صدا نميكنين، صداي تلويزيون بلند نباشه، در ساختمون هر شب ساعت 12 قفل ميشه، به گلهاي تو حياط دست نزنين و سر خود به اونا آب ندين.. دست آخر هم اسمش را گفته بود«اسم من پروينه اما شما ميتونيد خاله غرغرو صدام كنيد» و بعد برگشته بود رو به پلهها و پشت به زن و مرد گفته بود «اين اسمو اينجا روم گذاشتن» و رفته بود. زن و مرد حسابي خنديده بودند.
مرد جعبه ابزار را سر داد كنار ديوار
- همه چي مرتبه؟
زن به دور و بر نگاه كرد.مبلها، ميز تلويزيون، وسايل آشپزخانه، همه چيز سر جايش بود.
- فقط بايد كتابارو جا به جا كنيم.
مرد گفت: اونم درست ميكنيم. اين دفعه ميخوام كتابارو موضوعي بچينم.
- رمانهارم ببر توي انباري، رمان خونده شده كه نبايد دم دست باشه
- بعضيهاش چرا، گاهي آدم هوس ميكنه يه تيكه رو دوباره بخونه
زن گفت: باشه، ولي فقط چندتا، نه بيشتر
و بعد دست مرد را گرفت و با خود برد ميان هال و روي مبلي كنار شومينه روشن نشاند.
- خب استاد، حالا بشين تا چايي بيارم
- يه كيكي، كلوچهاي چيزي هم كنارش باشه بد نيست
زن گفت: اونم به چشم
و رفت داخل آشپزخانه جلو باز. مرد روي مبل لم داد. يك پايش را بالا آورد و روي عسلي شيشهاي كنار مبل گذاشت. زن از داخل آشپزخانه داد زد
- استاد!
و مرد پايش را انداخت
- ببخشيد، حواسم نبود... ميتونم رو كاناپه دراز بكشم
زن در يخچال را بست.
- نخير، مثل آدميزاد روي مبل ميشيني تا چايي بيارم
مرد گفت: خيلي نامردي
و كنترل تلويزيون را از روي عسلي برداشت و دكمه آن را فشار داد. صداي لرزش سازيزَهي بلند شد و بعد از آن كوبش يك طبل. صفحه تلويزيون روي صورت خونآلود و هراسزده مردي گشوده شد. مرد خوابيده به پشت خود را عقب ميكشيد و مرد ديگري چيزي شبيه ساطور را بلند كرده بود و به سوي او ميرفت. مرد تلويزيون را خاموش كرد.
- بدنم بدجور درد ميكنه
بازوهايش را كه از آستين تيشرت سبزرنگ بيرون زده بود بغل كرد و ماليد.
- انگار حسابي كتكم زده باشن
زن سيني به دست از آشپزخانه بيرون آمد.
- دواش يه حمومه داغه و بعدش استراحت
بلوزكش باف قرمز و شلوار چسبان سياه پوشيده بود. سيني را روي ميز عسلي گذاشت. دو فنجان چاي يكي آبي و ديگري سبز با بشقاب كوچكي كه توي آن شكلات كاغذپيچ بود.
- شرمندهام از كيك و كلوچه خبري نبود. لطفاٌ شكلات ميل كنيد.
مرد آهي كشيد.
- بخشكي شانس
و دستش را به طرف فنجان سبز برد. زن گفت:
- اون نه، اونو براي خودم ريختم، اين براي توئه
و فنجان آبي را به طرف مرد سر داد. مرد گفت:
- ميخواهي چيز خورم كني؟
- فقط يه نوك قاشق سيانوره!
مرد گفت: سنكدل!
و يك شكلات برداشت و كاغذ دورش را باز كرد. زن موهاي لخت سياهش را پشت سر ريخت و به مبل تكيه داد.
- يعني ما خونهدار شديم؟
مرد به در و ديوار خانه نگاه كرد.
- همه چيز تموم شد،دوندگي، وام، اسبابكشي، تو بالاخره صاحب خونه شدي . زن چشمهايش را به لبه ميز دوخت و گفت:
- فكر نميكردم اينجا رو به نام من كني، بعد از اون ماجراها....
مرد رو به زن خم شد و گفت:
- من هر چي دارم مال توئه
زن صورتش را به مرد نزديك كرد. لبخند شيريني روي لبهايش نشسته بود و چشمهاي درشت و سياهش ميدرخشيد.
- ممنونم
و دستهاي مرد را گرفت.
- ميدونستم تا آخر هستي، ما با هم خوشبخت ميشيم
مرد كف دستهايش را چرخاند و مچهاي زن را ميان پنجههايش گرفت
- من به خاطر تو از همه بريدم
زن گفت: اميدوارم شايستهاش باشم
مرد گفت: هستي
و دستهاي زن را رها كرد. شكلاتش را توي دهان انداخت و يك بار ديگر تلويزيون را روشن كرد. صداي خشدار مردي به رانندگان محترم توصيه ميكرد كه در جادهها نكات ايمني را رعايت كنند. لحظهاي بعد صفحه تلويزيون رو به تصوير لاشه در هم كوفته دو اتومبيل باز شد. مرد تلويزيون را خاموش كرد.
زن گفت: چاي يخ كرد
هر دو فنجانهايشان را برداشتند. مرد چايش را چشيد
- سرد شده
زن هم از فنجان خود چشيد.
- بذار عوضش كنم.
و بلند شد. فنجانها را توي سيني چيد و به طرف آشپزخانه رفت. مرد شكلاتش را قورت داد. پاي چپش را بالا آورد. ساقش را خاراند، خواست آن روي عسلي بگذارد كه منصرف شد و دوباره آن را به زمين گذاشت. دستها را در امتداد شانهها گشود و روي لبههاي مبل صليب كرد. نگاهش را به تابلوي بالاي تلويزيون دوخت. كلبهاي كوچك در ميان جنگلي با درختهاي بلند و سر در هم فرو برده. جنگل تاريك. كلبهاي تنها كه هيچ كس دور و برش نبود. بارها پيش خود فكر كرده بود چه چيز باعث شده كه نقاش فقط همين كلبه را در ميان جنگل نقاشي كند. جنگل تاريك، كلبه تنها، نه آدمي، نه رودخانهاي، نه جانوري، زن از داخل آشپزخانه صدا زد.
- استاد!
مرد نگاهش را از تابلو گرفت و به آشپزخانه انداخت.
- جان استاد
- اينجا خيلي آشغال جمع شده
- منظور؟
- دست شما رو ميبوسه
مرد ناليد: نه تو رو خدا، هيچ حالشو ندارم، بذار واسه بعد
زن با لحني محكمتر از قبل گفت:
- پاشو، پاشو اينا اگه اينجا بمونه تا فردا بو ميگيره
مرد گفت: نميگيره، هوا سرده، بو نميگيره
زن خم شد و پشت پيشخوان آشپزخانه كيسه زباله را گره زد.
- چرا ميگيره، پاشو وگرنه از چايي خبري نيست.
مرد دوباره ناليد: اين ستمه
- پاشو
- بذار واسه فردا
زن با پايش كيسه زباله را تا جلوي آشپزخانه آورد، دو جعبه خالي پيتزا را هم روي كيسه گذاشت.
- بجنب تنبلخان
- اين واقعاٌ ظلمه، بعد از اين همه خستگي، اين موقع شب، اصلاٌ ساعت چنده؟
زن از آشپزخانه بيرون آمد، دست مرد را گرفت و از روي مبل بلندش كرد
- پاشو تا چايي كهنه نشده
مرد از جا بلند شد و گفت
- خيلي بيرحمي مي دوني؟
- حالا كجا شو ديدي
مرد به اتاق خواب رفت. شلوار گرمكن سبزرنگش را با شلوار خاكستري فلانل عوض كرد. زن از بيرون اتاق گفت:
- كاپشن بپوش بيرون سرده
مرد كاپشن مشكي رنگش را هم پوشيده و از اتاق بيرون آمد. رفت جلوي آشپزخانه كيسه زباله سياهرنگ را به يك دست گرفت و جعبههاي پيتزا را مثل كتاب زير بغل گذاشت. هنوز از آشپزخانه بيرون نيامده بود. كه زن گفت:
- صبر كن
و بطري خالي نوشابه خانواده را از روي ميز غذاخوري برداشت.
- اينم ببر
مرد با انگشت اشاره دستي كه جعبههاي پيتزا را گرفته بود. بطري نوشابه را هم گرفت.
- ظالم!
راه افتاد به طرف در آپارتمان، با آرنج به دستگيره فشار داد. در باز شد زنجير پشت در تكان خورد و صداي ظريفي داد. زن از پشت سر گفت:
- صبر كن
مرد برگشت.
- ديگه چي مونده؟
زن شال گردن خاكستري مرد را به گردن او انداخت و گره زد.
- بيرون سرده
مرد لبهايش را به هم فشرد، لبخندي زد و بيرون رفت. زن گفت:
- خداحافظ
و در را پشت سر مرد بست. پلهها تاريك بود. مرد با بازويش كليد برق را فشار داد. چند لامپ روي پاگردها روشن شد. مرد راهپله ساكت بود. مرد چهار طبقه پائين رفت. از حياط گذشت در اصلي ساختمان را باز كرد و بيرون رفت. سوز سردي در هوا بود. پنجره خانهها روشن بود. مرد شنيد كه صداي خندهاي آمد. مردي چيزي گفت و زني بلند خنديد. مرد پيش خود فكر كرد شايد تا چند روز آينده بعد از همه گرفتاريهاي اين مدت بتواند بنشنيد سركار خودش، رمانش را بنويسد. رماني كه خيلي به آن فكر كرده بود و تقريباٌ ميدانست چه چيزي در آن خواهد نوشت. فصل اول رمان با گفت و گوي يك كلاغ با فرزندش شروع ميشد. كلاغِ پدر به پسرش ميگفت«پسرم هر وقت روي درخت نشسته بودي و آدمي، زني يا مردي پاي درخت آمد و خم شد، تو خيلي زود بپر شايد او بخواهد سنگي از زمين بردارد و به تو بزند» بچه كلاغ ميپرسيد«اگر آن مرد يا زن سنگ را توي جيبش داشت و مجبور نبود خم شود چه؟» مرد دقيقاٌ نميدانست كه كلاغ چه پاسخي به پسرش ميدهد. به سر كوچه رسيد. كيسه آشغال، جعبههاي پيتزا و بطري نوشابه را توي ظرف سياه و بزرگ سر كوچه انداخت و برگشت. لرز كرده بود. سرما آزارش ميداد، قدمهايش را تند كرد از در اصلي ساختمان وارد حياط شد. در را پشت سرش بست. حياط را رد كرد، راهپله دوباره تاريك شده بود. كليد زماندار برق را فشار داد. لامپ روي پاگردها روشن شد. از پلهها بالا رفت و در طبقه چهارم مقابل آپارتمان زن ايستاد. در زد. چند لحظهاي گذشت در باز نشد. مرد دستش را روي شاسي زنگ فشار داد صدايي نبود. يادش افتاد زنگ اخباري را كه خريده بود وصل نكرده است. دوباره به در كوبيد اينبار محكمتر. كمي بعد چهرهزن از شكاف در پيدا شد. مرد در را هل داد و گفت:
- سلام، ماهيانه ما يادتون نره
زن اما از پشت در كنار نرفت. لبه در را با دست نگه داشت و گفت:
- ببخشيد؟
مرد گفت: سلام، برو كنار سرده
زن كنار نرفت. چهرهاش جدي بود.
- اشتباه گرفتين آقا
مرد عقب كشيد. به زن نگاه كرد كه چشمهايش سرد بود. كمي مكث كرد و قبل از آن كه زن در را ببندد دستش را ميان شكاف باز گذاشت.
- جان من فيلمبازي نكن، سرده
زن گفت: آقا درست حرف بزنيد، با كي كار دارين؟
مرد به زور خنديد و گفت: دست بردار سيمين جان بذار بيام تو
زن در را به هم كوبيد. مرد پيش از آن دستش را كشيده بود. همه جا تاريك شد مرد كليد برق را فشار داد و چراغها از نو روشن شدند. از شوخي زشتزن دلخور بود. اينبار سه چهار ضربه محكم به در زد و با صداي بلند گفت:
- باز كن سيمين حوصله ندارم
خبري نشد. با لگد به در زد.
- باز كن
لاي در باز شد. زن با چهرهاي برافروخته و چشمهايي كه از حدقه بيرون ميزد داد كشيد
- گم ميشي يا زنگ بزنم به صد و ده؟
مرد گفت: شورش رو در آوردي
و محكم با بازويش به در كوبيد و آن را هل داد. در باز نشد، زنجير ظريف طلايي رنگ در خطي مماس با چانهزن كش آمد و راه در را گرفت «پسرم اگر مردي يا زني كه سنگ را توي جيبش گذاشته بود آمد زير درخت...»
- برو كنار
در باز نميشد. گيرة زنجير را خوب سفت كرده بود.
مرد با التماس گفت:
- منم سيمين، ببين منم، نميشناسي؟
« اگر كسي آمد زير درخت...»
زن گفت: گم شو
و در را بست. مرد برگشت و به در تكيه داد. شكاف در آپارتمان روبرويي تا نيمه باز شده بود و پيرمردي لاغر و استخواني در پيژامه و زير پيراهن سفيد مثل مجسمهها به او زل زده بود. چراغ راهپله دوباره خاموش شد. و زانوهاي مرد شكست.« تو بپر»
***
مرد آخرين پيچ را سفت كرد و فاتحانه گفت:
- اينم از اين
و از نردبان پائين آمد. زن گفت:
- خسته نباشي
مرد گفت: حالا امتحانش ميكنيم.
بعد در ورودي آپارتمان را باز كرد. يك پايش را بيرون گذاشت و كليد زنگ را فشار داد. صداي تيز و بلند زنگ در تمام خانه پيچيد.
زن گفت: صداش خيلي زياده
مرد گفت: صداي بلند خوبه، يه وقت ميبيني خوابيم يا حواسمون نيست...
و تو آمد و در رابست. ميخواست نردبان را جابهجا كند كه زن گفت:
- كاش يه زنجير هم واسه پشت در بگيري
مرد گفت: لازم نيست، اينجا ساختمون امن و آروميه. اين چند روزه هيچ كي رو نديديم جز خاله غرغرو
و با هم خنديدند.
پنجشنبهاي كه مرتضي و محسن براي گرفتن عكسهايشان راهي اهواز شدند، پنج ماهي را با هم در جبهه گذرانده بودند. مرتضي هفده ساله بود و محسن نوزده ساله. با وجود اين مرتضي يك ماهي در جبهه بود كه محسن آمد. هر دو اهل تهران بودند و خيلي زود با هم رفيق شدند. مثل خيلي ديگر از بچههاي تهران دوستيشان با سوال «بچه كجايي؟» شروع شد. مرتضي بچه قلعهمرغي بود و محسن بچه نظامآباد. پدر مرتضي آهنگري ميكرد و پدر محسن كارمند بازنشسته بود. اين دو گروه دو نفرهاي تشكيل دادند كه ديگران خيلي زود آن را به رسميت شناختند. اگر محسن براي گرفتن جوراب و زيرپيراهن به تداركات ميرفت، سهميه مرتضي را هم به او ميدادند؛ اگر مرتضي از پرسنلي برگه مرخصي شهري ميگرفت، برگه را براي دو نفر مينوشتند: مرتضي رضويان و محسن خالقي.
اگر عمليات نبود و دشمن جادهها را گلولهباران نميكرد، معمولا آخر هر هفته مرتضي و محسن به مرخصي شهري ميرفتند. درست مثل پنجشنبهاي كه به اهواز رفتند و فيلم عكسهايشان را به عكاسي سپردند تا چاپ كند. هر پنجشنبه صبح زود برگ مرخصي ميگرفتند و دوتايي ميآمدند كنار جاده؛ با ماشينهاي گذري اول ميرفتند به آبادان و از آن جا به اهواز. چرخي توي شهر ميزدند و وقت ناهار، سر از غذاخوري نيروهاي نظامي در مياوردند كه هميشه شلوغ بود و پر سر و صدا. چلوكباب كوبيده آن جا را ميخوردند و راهي كنار شط ميشدند؛ كمي روي چمنهايي كه هنوز در گوشه و كنار باقي مانده بود دراز ميكشيدند، از پسر بچههاي آفتاب سوختهاي كه آن حوالي ميپلكيدند آب يخ ميخريدند، با هم از هر دري حرف ميزدند و دوباره كه تشنه ميشدند در يكي از همان مغازههاي نزديك بستني يا فالوده ميخوردند.
اما جالبترين قسمت پنجشنبهها وقتي بود كه معمولا يك يا دو هفته در ميان نزديك غروب، با مينيبوس راهي خانه عموي محسن ميشدند كه در كوت عبدالله بود و اطرافش پر بود از خانههايي كه حصار شمشاد داشت و درختهاي بلند در حياطشان سبز شده بود. خانه عموي محسن حصار شمشاد نداشت. يك خانه دو طبقه بود با رو كار سيمان سفيد و ديوارهايي كه در آبي رنگي را ميان خود جا داده بودند. از لبه ديوارها شاخههاي پيچك شب بويي كه دور تا دور حياط را پر ميكرد بيرون ريخته بود. با غروب هوا بوي گلهاي شب بو در تمام حياط خانه ميپيچيد و شبهايي كه محسن و مرتضي روي مهتابي خانه عموي محسن ميخوابيدند، تا صبح اين بو به دماغشان ميخورد. زنعمو سر شب برايشان روي مهتابي رختخوابي ميانداخت كه ملحفه سفيد و نو داشت. تشكها تا موقع خواب، وقتي كه محسن ومرتضي لباسهاي خاكيشان را در بياورند و با زير جامههايي كه عمو به آنها ميداد روي آنها بخوابند، حسابي خنك ميشد.
عموي محسن و زنش تنها زندگي ميكردند. بچهدار نشده بودند. عمو كارمند شركت نفت بود كه بعد از بازنشستگي در همات كوت عبدالله مانده بود. در روزگار پيري هر بار ديدن كوچكترين بچه برادرش كه از جبهه به ديدن او ميآمد برايش لذتي داشت. همه كاري ميكرد تا محسن و مرتضي راحت باشند؛ از ميوههاي فصل برايشان ميخريد، غذاي خوبي براي شام تدارك ميديد و بعد از غذا با تلويزيون سياه و سفيد قديمياش كلي كلنجار ميرفت تا آنها برنامههاي عربستان و عراق و كويت را هم ببينند. معمولا تلويزيون جز تصويرهاي برفكي چيزي نشان نميداد. تلويزيون را خاموش ميكردند و مينشستند كنار هم به تخمه شكستن و حرف. گاهي هم زنعمو برايشان فال قهوه ميگرفت و از آينده ميگفت، صبح جمعه دو رفيق از خانه بيرون ميآمدند، برميگشتند به اهواز و از آن جا به آبادان و بعد مقر خودشان، تفريح خوبي بود كه هيچوقت تكراري نميشد.
سه هفته قبل در يكي از پنجشنبههاي هميشگي، فيلم سي و شش تايي دوربين محسن را داده بودند به عكاسي كه چاپش كند. و حالا بايد آن را پس ميگرفتند. شايد بيشتر از سي تا از فيلمها را عكس دو نفره گرفته بودند؛ پاي نخلها، سوار قايق، يك دست تفنگ ويك دست در گردن ديگري، سوار موتور روي خاكريز كنار پرچم، نشسته ميان نيزارهاي ساحل شط و خيلي جاهاي ديگر. فيلم كه تمام شد محسن ميخواست آن را بدهد به يكي از بچهها كه راهي مرخصي بود تا در تهران چاپش كند. اما مرتضي كه دلش ميخواست عكسها را زودتر ببيند، پيشنهاد كرد كه فيلم را در اهواز چاپ كنند. محسن هم قبول كرد. در اولين پنجشنبه فيلم را به يك عكاسي در اهواز دادند و بنا شد پنجشنبه بعد آن را بگيرند. اما از دوشنبه هفته بعد دشمن نزديك دو هفته اطراف آنها را زير آتش گرفت و تا بخواهند دوباره به اهواز بروند بيستروزي طول كشيد. در اين مدت آن كه ميخواست برود به مرخصي رفت و برگشت. چند روز بعد منطقه آرام شد و آنها توانستند راهي اهواز شوند.
روزي كه قرار بود محسن و مرتضي عكسهايشان را از عكاسي بگيرند، هر دو با برگ مرخصي از دژباني منطقه رد شدند. كنار جاده يك وانت تداركات كه يك طرف اتاقش با تركشهاي ريز خمپاره سوراخ سوراخ شده بود از راه رسيد و سوارشان كرد. عقب وانت به جعبههاي مقوايي تكيه دادند و چفيههاشان را محكم دور سر و صورت بستند كه زياد خاكي نشوند. بيرون آبادان وانت نگه داشت و آنها پياده شدند. بيست دقيقهاي كنار جاده نزديك گودال بزرگي كه بر اثر انفجار گلوله توپ به وجود آمده بوددست تكان دادند و انتظار كشيدند تا يك وانت ديگر سوارشان كرد و تا اهواز رساندشان. در اهواز خاك سر و لباسشان را تكاندند و راه افتادند.
عكاسي نزديك پل فلزي بود؛ با فاصلهاي نه چندان زياد از شط. زير شيشه ميز عكاسي پر بود از عكس آدمهايي كه تنها، دوتايي و يا بيشتر كنار پل ايستاده بودند و ميخنديدند. صاحب مغازه عاقله مرد تركهاي بود با موهاي جوگندمي و صورت آفتاب خورده سياه. قبض را كه گرفت در صندوق چوبي كنار ميزش ميان پاكتها كه به رديف چيده شده بود گشت و يك پاكت بيرون آورد. قيمت نوشته شده روي پاكت را بلند خواند و آن را روي ميز گذاشت. محسن پول عكاس را داد و پاكت را برداشت. بيرون مغازه توي پيادهرو محسن پاكت را باز كرد و يك دسته عكس بيرون كشيد. مرتضي هم سرش را جلو آوررد تا عكسها راببيند. عكس رويي مال زن و مردي بود كه هر كدام يك طرف صورت خود را چسبانده بودند به صورت پسر بچه تپلي كه ميان آنها پشت يك كيك تولد نشسته بود. زن چشمهاي درشت و موهاي سياه حلقه حلقه داشت و مرد كه به نظر ميرسيد سنش به چهل سال نميرسد صورت استخوانياش را طوري به صورت پسر بچه چسبانده بود كه گونه راستش در لپ بچه فرو رفته بود . پشت سرشان نوارهاي رنگي براق ميدرخشيد. هر سه ميخنديدند. عكس بعدي هم مال آنها بود. حالا صورتشان را از هم دور كرده بودند ولي باز هم ميخنديدند. گردي صورت پسر بچه حالا بهتر ديده ميشد. توي عكس بعد مرد بچه را بغل كرده بود. بچه يك بسته كادويي را ميان دستهايش گرفته بود. عكس بعدي بچه را نشان ميداد كه داشت سه شمع روي كيك را فوت ميكرد، اما از شمعها دود بلند ميشد. ظاهرا شمعها قبل از آن كه عكاس كليد بزند خاموش شده بودند. به سرعت چند عكس ديگر را هم نگاه كردند. همه مال جشن تولد بود. مرتضي و محسن به هم نگاه كردند. محسن گفت «اشتباهيه» و هر دو برگشتند به داخل مغازه. محسن پاكت عكسها را روي ميز گذاشت و گفت اشتباهي است. مغازهدار عكسها را از پاكت بيرون كشيد و نگاه كرد. آنها هم چشمشان به عكسها بود، اما چيز درستي نديدند جز تصويري از نقطههاي روشن رنگارنگ كه لابد مال چراغاني جشن بود. مغازهدار سري تكان داد و عكسها را سرجايش گذاشت. كشوي ميزش را باز كرد، قبض آنها را بيرون آورد و شمارهاش را نگاه كرد. دوباره شروع كرد به گشتن. چند بار رديف پاكتها را گشت و به شماره قبض و شماره پاكت اشتباهي نگاه كرد. دوباره سر تكان داد و گفت:« شرمنده،اشتباه شده، شماره شما هفتصد و پنجاه و پنجه، اين يكي هشتصد و پنجاه و پنج. خيلي ديراومدين دنبال عكسهاتون. اشتباهي داديم، به يه نفر ديگه. حتما برميگردونن،چند روز ديگه سر بزنين، پيدا ميشه.»
محسن و مرتضي چيزي نگفتند. بيرون آمدند و توي خيابان مدتي ساكت راه رفتند، بعد محسن گفت« حالا چكار كنيم؟» مرتضي ساعتش را نگاه كرد و گفت:«بريم ناهار.»
غذاخوري نيروهاي نظامي مثل هميشه شلوغ بود و پر سر و صدا. دور ميزها جا نبود. بشقابهاي استيل غذا را توي دستشان گرفته بودند و دنبال جا ميگشتند. دست آخر محسن پشت يك ميز و مرتضي پشت ميز ديگري جا پيدا كردند. ناهارشان را كه خوردند اذان شده بود.
در نمازخانه غذاخوري نماز خواندند و بعد هر دو ساكت تكيه دادند به ديوار و به كساني كه ميآمدند و ميرفتند نگاه كردند. يك مرتبه محسن خميازه كشيد و گفت: «كاش ميشد يه جا ميخوابيديم.» چند كاغذ بزرگ روي ديوارها به آنهايي كه در نمازخانه بودند ميگفت كه نبايد آنجا بخوابند. كمي كه گذشت بيرون آمدند. مثل هميشه راهي كنار شط شدند. آنجا كمي زير سايه يك درخت نشستند و به آب گلآلود رودخانه نگاه كردند. مرتضي گفت:«سرم درد ميكنه.» محسن گفت:« بريم يه چيزي بخوريم شايد بهتر بشي.» مرتضي گفت:«مال گشنگي و اين جور حرفا نيست.» محسن گفت:«ميخواي يه قرصي چيزي بگيريم.» مرتضي گفت:« فكر كنم مال خستگيه.»
محسن گفت:« پس بيا زودتر بريم خونه عمو، اون جا بگيريم بخوابيم.» مرتضي گفت: «نه... امروز حوصله ندارم. ميخوام برگردم.» محسن گفت:«آخه اين همه راه...» بعد حرفش را عوض كرد و گفت:« هر طور ميلته.» مرتضي از جا بلند شد،خداحافظي كردند و هر كدام رفت به يك طرف. مرتضي رفت كه برود به مقر،و محسن راهي كوت عبدالله شد. بين راه دو نخ سيگار خريد و آنها را توي جيب پيراهن خاكياش گذاشت. توي مينيبوس كه به كوت عبدالله ميرفت فقط او بود كه لباس خاكي پوشيده بود. هنوز تندي آفتاب ظهر نيفتاده بود كه به خانه عمو رسيد.
عمو از اين كه ديد محسن تنهاست تعجب كرد. سراغ مرتضي را گرفت و محسن گفت:«حالش خوب نبود نيامد.» عمو و زنش مثل هميشه بودند. زنعمو شربت آلبالو آورد و عمو از اوضاع و احوال جبهه پرسيد. كمي كه گذشت محسن گفت ميخواهد دراز بكشد. زنعمو بالش و پتو آورد و محسن توي اتاق عقبي دراز كشيد. يكي دو ساعتي خوابيد. بيدار كه شد عمو داشت با راديوي كوچكش ور ميرفت. هر لحظه ايستگاهي را ميگرفت. گاهي صداي گويندههاي زن و مرد به زبانهاي مختلف بلند ميشد و گاهي صداي آهنگهاي مختلف. محسن صورتش را شست و نشست پيش عمو، زنعمو هنداونه خنك آورد، عمو باز هم با راديو ور ميرفت. محسن گفت:«دنبال كجا ميگردي عمو؟» عمو گفت:« هر جا كه شد.» و دست آخر روي ايستگاه راديوي ايران نگه داشت. برنامه عصر گاهي كودكان بود. چند بچه كوچك در يك مسابقه به سوالهاي مجري برنامه جواب ميدادند. تا شب حرفهاي زيادي زدند. شام كه خوردند عمو با تلويزيون ور رفت. تصويرهاي برفكي تلويزيون عربي را ديدند و بعد محسن رفت روي مهتابي كه بخوابد. خلاف هفتههاي قبل فقط يك تشك پهن بود و نيمي از گليمي كه تشكها را روي آن ميانداختند خالي مانده بود. ملحفه خنك بود. محسن نشست روي تشك. بالش را زير آرنجش گذاشت و پاهايش را دراز كرد. آسمان ابري بود. ستارهاي ديده نميشد. فقط هاله روشن ماه را ميشد از پشت ابرها تشخيص داد. صداي پارس يك دسته سگ از دور ميآمد. محسن به دري نگاه كرد كه رو به راه پله باز ميشد. در بسته بود. يك نخ از سيگارهايي راكه خريده بود از جيب پيراهنش در آورد و به لبش گذاشت، بعد يك بار ديگر به در راه پله نگاه كرد. كبريت كشيد و سيگار را روشن كرد. دلش نميخواست عمو يا زنش ببينندكه او سيگار ميكشد.تا به حال دو سه بار بيشتر نكشيده بود و آنها نبايد فكر ميكردند كه او سيگاري شده. پك محكمي به سيگار زد. تا بيخ گلويش تلخ شد. چند پك زد و خاكستر را بيرون از گليم روي كف مهتابي ريخت. دوباره به آسمان بيستاره نگاه كرد و به هاله روشن ماه از پشت ابرها. دهانش خشك و تلخ بود. دوباره به سيگار پك زد. سرش گيج رفت. احساس كرختي كرد. آرنجش كه روي بالش شل شد. دو پك ديگر زد و خاكستر را تكاند. بعد نفس عميقي كشيد و به دور و بر نگاه كرد. هنوز خيلي از چراغها روشن بودند. همينطور به اطراف نگاه ميكرد كه بوي سوختگي به دماغش خورد. نگاه كرد به سيگار ديد كه دستش پايين آمده و آتش سيگار تشك را سوزانده است. زود سيگار را به يك طرف پرت كرد و دستش را روي تشك كشيد. خاكستر روي سفيدي ملحفه نزديك سوراخي به قدر يك سكه كوچك پخش شد. انگشتش را توي سوراخ كرد كه هنوز گرم بود. بعد با دو انگشت دو طرف سوراخ را گرفت و جمع كرد. بيفايده بود. كمي كه گذشت از جا بلند شد. تشك را پشت و رو كرد و دوباره روي آن دراز كشيد.
آن شب محسن تا صبح توي رختخواب غلت زد. فكرهاي مختلفي آزارش ميداد. از جمله آن كه يادش افتاد برگ مرخصي دو نفره را مرتضي با خودش برده و فردا صبح موقع برگشتن به منطقه جنگي به خاطر نداشتن آن كلي دردسر خواهد كشيد.
روزي در ايام نوجواني براي كاري به محلهي چال ميدان رفته بودم
. به اين محله زياد رفت و آمد نداشتم. چون بيشتر اجتماع اوباش در آن بود و در عالم خود معاشرت با ايشان را خوش نميداشتم. گذارم به ميدان پاقاپوق افتاد. آنجا جماعتي را ديدم كه گرد همديگر حلقه زده و سرگرم تماشا بودند. گمان كردم لوطي عنتري است و يا خرس رقصان كه مردم را براي تفريح دور خود جمع كرده. جلو رفتم تا من هم ببينم. اما حكايت چيز ديگري بود. ميان ميدان پاي ستون آجري كوتاهي، ميرغضب مردك نحيف و رنگپريدهاي را به زانو نشانده بود و قصد سر بريدن او را داشت. مرد محكوم شندرهاي به تن داشت و دستانش از پشت بسته شده بود. چشمانش با وحشت و هراس هر لحظه به سويي ميپريد. ميرغضب با هيبتي كريه در لباس سرخرنگ با كلاه پوستي و سبيلهاي آويخته به يك دست خنجر گرفته بود و دست ديگرش چنگي به موهاي محكوم زده بود. جماعت همه مضطرب و كنجكاو به اين دو چشم دوخته بودند. ميرغضب موي مرد محكوم را كشيد و روي پا بلندش كرد. بعد همان دست را كه ميان موهايش بود مشت كرد و بر سر مرد كوبيد. مرد بيچاره دوباره به زانو نشست. آن وقت ميرغضب پشت سرش رفت. دو انگشت در ميان پرههاي دماغ او انداخت و سرش را به عقب كشيد. بعد خنجر را به گلوي مرد گذاشت و به شدت كشيد. مرد ناله زد اما گلويش بريده نشد. معلوم شد كه ميرغضب خنجر را از پشت به گلوي او كشيده است. جماعت آهي كشيد و خيره ماند. ميرغضب محكوم را رها كرد. خنجرش را پر شالش گذاشت. كلاه پوستي را از سر خود برداشت و وارونه به سوي جمعيت گرفت و با صدايي زنگدار گفت «حق تيغ» و دور گشت. چند نفري چند سكهي خرد به كلاهش انداختند. ميرغضب يك بار ديگر گفت«حق تيغ» و چون بار قبل كلاهش را دور گرداند. صورتي كريه داشت؛ پوستي كبود و چشماني سرخ و از حدقه بيرون زده. دو گوشش را بريده بودند و تنها تكهاي گوشت بد شكل از آنها در طرفين صورتش باقي مانده بود. در گردش دوم جماعت يكي دو سكه ديگر به كلاهش انداختند و تمام. ميرغضب ايستاد. نگاهي به كلاهش كرد و بعد از آن نگاهي برآشفته به مردم، و فرياد كرد «جماعت كنس، گداهاي بدبخت فقط همين؟... الان نشانتان ميدهم با كه طرفيد» آنوقت خشمگين به سوي محكوم برگشت. خنجر از پر شالش كشيد و با يك حركت دماغ مرد بيچاره را بريد و به گوشهاي انداخت مرد نالهاي جگرخراش كشيد و خودن از ميان صورتش بيرون زد. ميرغضب خنجرش را زمين انداخت. با دست خونين دوباره كلاهش را به سوي جمعيت گرفت و فرياد كشيد«حق تيغ». و كلاه را دور گرداند. جماعت اين بار سكههاي بيشتري به داخل كلاه انداختند اما ميرغضب راضي نبود. نگاهي به داخل كلاهش كرد و صدا زد «از كس و كار اين بدبخت كسي اينجا نيست كه بخواهد زودتر خلاصش كنم؟» پاسخي از كسي شنيده نشد. ميرغضب نوك سبيلهايش را به دندان گزيد و دوباره به سمت محكوم رفت. خنجر از زمين برداشت و گوش چپ و راست او را پيدرپي بريد و دور انداخت. جماعت چهره درهم كشيدند. چند تن از زنها شروع به زاري كردند و چند نفري از حلقه بيرون آمده و راه رفتن پيش گرفتند. اما من همچنان بهتزده مانده بودم و از هيبت منظرهاي كه تا آن زمان هيچگاه نديده بودم بر خود ميلرزيدم. ميرغضب فرياد كشيد«به ناموسم قسم اگر پول ندهيد بدنش را تكه تكه ميبرم. كاري ميكنم كه تا فردا صبح جان بكند اگر ميخواهيد خلاصش كنم پول بدهيد!» و دوباره كلاه به دست جلو آمد. مرد محكوم روي زمين افتاده بود و در خون خود ميغلتيد. ميرغضب گفت «حق تيغ» و كلاهش را دور گرداند.مردم دوباره در كلاهش پول ريختند. يكي از زنها زاريكنان انگشتري خود را ميان كلاه انداخت. ميرغضب سري جنباند و گفت«اين شد. اگر ميخواهيد خلاصش كنم اينطوري خرج كنيد! حالا به خاطر اين انگشتر يك تيغ ميكشم» جلو رفت. چانه مرد را گرفت و خنجري به گلوي او كشيد. خون بيرون زد و مرد به دست و پا افتاد. اما كار تمام نشده بود. ميرغضب دوباره كلاه خونينش را برداشت و جلو آمد. چشمانش برافروخته بود و پوست صورتش قرمز شده بود. دهان كه باز كرد دندانهاي زرد و سياهش را ديدم و زباني كه نه سرخ كه سياه بود. فرياد كشيد«بدهيد تا خلاصش كنم» محكوم ميان خاك و خون دست و پا ميزد. من گريهام گرفته بود. چنان ترسيده بودم كه نميتوانستم از حلقه بيرون بيايم و از ديدن آن وضع رقتبار خلاص شوم. ناگاه دستي بهشانهام خورد و كسي بهنام صدايم زد. سرگرداندم، ميرزاشفيعا معلم فلسفهمان بود. گفت«تو اينجا چه ميكني؟» به لكنت افتادم. نميدانستم چه بگويم. پس از لختي سكوت پاسخ دادم«گمان كردم اينجا معركه گرفتهاند» ميرزاشفيعا گفت «يك لوطي و كرور كرور عنتر» و بعد گفت «بيا بيرون» از حلقه جمعيت بيرون آمدم. بياين كه دوباره به پشت سرم نگاه كنم. ميرزاشفيعا گفت «دنبال من بيا» و خودش با گامهاي بلند جلو افتاد. تند ميرفت و من پشت سرش هروله ميكردم. از شلوغي ميدان دور شديم. به كوچههايي رفتيم كه خلوت بودند. ميرزاشفيعا همچنان جلو ميرفت و من پشت سرش به نفس افتاده بودم. او هم نفس ميزد و گاه با خودش چيزهايي ميگفت كه درست نميشنيدم. چيزي شبيه يك شعر، شعري ناموزون را با خود زمزمه ميكرد و من از آن زمزمه چيزي نميفهميدم. قبا و شلواري سياه پوشيده بود. بيشتر وقتها سياه ميپوشيد. قد بلند و چهارشانه بود و سري بزرگ داشت. موهاي سياه و مجعدش از زير كلاه بيرون زده و پيچ خورده بود. گردنش ستبر بود و در ميان سياهي لباس و كلاه و مو، سفيدي ميزد. با آن لباس سياه و آن قد بلند، آن روز از پشت سر براي من هيبتي بيش از هميشه داشت. من كه ميپنداشتم خطايي كردهام مضطرب بودم و نگران آن كه چه خواهد شد. ميرزاشفيعا فقط گفته بود با من بيا و من ميرفتم. در آن كوچههاي پيچ در پيچ و ناآشنا و نميدانستم به كجا. گاه از كنار پيرزنان و پيرمردان ژوليده ميگذشتيم و گاه كودكان لختوعور كه صورتهاشان از فرط گرسنگي به پيران سالخورده شبيه بود به دنبالمان ميافتادند. اما ميرزاشفيعا گويي هيچچيز نميديد. همانطور ميرفت و زمزمه ميكرد. بهخندق رسيديم كه ميان آن پر بود از همه قسمآدم،شترداران، قاطرچيان، اوباش،كوليها، خودفروشهاي سوزماني، گدايان كور، و بچههاي افليج، و در ميانشان گاو و گوسفند و شتر به شماري بيش از آدميان. ميرزاشفيعا از سرازيري خاكريز پايين ميرفت. من هم به دنبالش. اهل خندق گويي او را ميشناختند. با نگاهي آشنا او را مينگريستند و گاه سلامش ميكردند. خندق آكنده بود از بوي تعفن، بوي مدفوع آدمي، بوي تپالهي گاو و گوسفند، بوي گنديدگي گوشت، بوي تنباكوي نامرغوب و بوي بنگ و چرس و حشيش. و از همه سو صدا ميآمد، صداي گريهي اطفال، نالهي دردمندان، صداي حيوانات و بازار گرمي فواحش. اول بار بود كه پا به خندق ميگذاشتم و از ديدن آنچه در اطرافم بود به هراس افتاده بودم. قدم تند كردم تا به استادم هرچه نزديكتر باشم برايم سالي گذشت تا از آن سوي خندق بالا آمديم. از خاكريزي بالا رفتيم و آن وقت بود كه ميرزاشفيعا بر تلي از خاك نشست. صورتش سرخِ سرخ بود و قطرات درشت عرق جابهجا روي آن سرازير شده بود. هنوز، به خندق و خندقنشينان نگاه ميكرد. پوست صورتش ميلرزيد. ميدانستم اين به سبب هيجاني است كه دچار او شده. مؤدب كنارش ايستادم و نگاهش كردم. لحظهاي بعد به من نگاه كرد و پرسيد:«يوسف به نظر تو فقر اين ملت مقدم بر جهلشان است و يا جهلشان مقدم بر فقرشان؟» سؤالي سخت بود سؤالي كه هيچگاه به آن فكر نكرده بودم. اما استادم از من توقع پاسخ نداشت. گويي نه از من كه از خود سؤال ميكرد. تا بخواهم چيزي بگويم چشم بر خندقنشينان اضافه كرد:«فقر جهل ميآورد و جهل فقر. اما اين هر دو حاصل ضعفاند؛ ضعف در برابر تقديري كه ديگران رقم ميزنند. نخست بايد تقدير خود را به دست بگيريم و بعد...» و يكباره به من نگاه كرد و گفت:«اول فقر را از بين ببريم يا جهل را؟» و من دوباره زبانم بند آمد. خردتر از آن بودم كه پاسخي براي سؤالهاي او داشته باشم. ميرزاشفيعا كمي مكث كرد و گفت«بسياري روزها به اينجا ميآيم و انديشه ميكنم به تقديري كه اين چنين ما را احاطه كرده است و به راه گريختن از آن...» لختي سكوت كرد و گفت«... بايد كاري كرد. اين درست كه اول بايد انديشه كنيم. اما انديشه به تنهايي كافي نيست. بايد كاري كرد. بايد اين نفوس درمانده را نجات داد. بايد اين تقدير را عوض كرد. در يك سوي اين شهر سفرهها را با شراب ارغواني و كلوچه زعفراني زينت ميدهند و در سوي ديگر كودكان گرسنه بر دامان مادرهايشان جان ميدهند» دوباره مكث كرد و سپس رو به من پرسيد«تو يوسف ميداني چه بايد كرد؟» سكوت من و نگاهم كه به نوك گيوههايم دوخته شده بود پاسخ او بود. او خود ادامه داد«نميداني، من هم نميدانم. اما بايد انديشه كنيم. تو هم انديشه كن اگر امروز من نتوانستم. فردا تو خواهي توانست. اين تقدير را ميتوان شكست.» پيام هاي ديگران ( 1 نظر ) link يكشنبه، 6 اسفند، 1385 - حمید رضا شاه آبادی
در كتاب "كليله و دمنه " تمثيلي است در شرح بي اعتباري دنيا و ناشايستگي دلبستگي به آن ، در اين تمثيل، انساني وصف شده است كه در ميان چاهي عميق و تاريك كه در عمق آن اژدهايي خفته، معلق شده ؛ و تنها دست آويز او بوته خاري است كه ريشه هايش را دو موش سياه و سفيد ( كنايه از گذشت شب و روز عمر ) پيوسته مي جوند. و آن انسان غافل از آن چه زير پايش دهان باز كرده و بي اعتنا به آن چه بر دستاويز ش مي رود ، به ليسيدن اندكي عسل كه بر ديواره چاه ماليده شده ، دلخوش كرده و هيچ نمي انديشد به آن كه به زودي ريشه ها جوييده و بريده خواهد شد و او بي درنگ به ته چاه و كام اژدها فرو خواهد افتاد .
نمي دانم اين حكايت را اولين بار چند سال پيش و در كجا خواندم . همينقدر مي دانم كه مضمون آن براي من نيز چيزي نبود جز بي اعتباري دنيا و اين كه خوشي ها ي آن را "دلبستگي نشايد" اما امروز در آستانه چهل سالگي ام اين حكايت برايم معنايي ديگر يافته است. درست است كه زندگي من و هم نسلانم چيزي جز آونگ شدن در چاهي تاريك و بي انتها نيست و درست كه دستاويز مان براي معلق ماندن و سقوط نكردن در ته اين چاه محكم تر از بوته خاري كه موش ها آن را مي جوند نيست . ولي من چشيدن طعم اين عسل را دوست دارم . من دلم مي خواهد فارغ از آينده اي كه شايد هولناك باشد و فارغ از آن چه بر دستاويزم مي گذرد براي مدتي كوتاه هم كه شده لب بر ديواره اين چاه بگذارم و كامم را شيرين كنم . شيرين كامي من از آن دست كه خيلي هاي ديگر در پي آنند نيست . من نه به دنبال مال و ثروتم ونه براي خوشي هاي سطحي و حيواني صابون به دل مي زنم براي من فهم ديواره همين چاه لذت مي آورد . براي من توصيف اين ديواره وآن چه در بالا و پايينش قرار گرفته شادي بخش است . درك بيان هنرمندانه ديگران و يا خلق چيزي كه بتواند بر دل ديگران بنشيند به من لذت مي دهد . من اين عسل را با تمام وجودم مزمزه مي كنم و با شيريني اش به دستانم جان مي دهم كه دستاويز ناپايدار را سفت بچسبند و رها نكنند تا زماني كه خود بريده شده و وقتي كه بريد، بريد . من كام خود را گرفته ام سقوط به ته اين چاه بي انتها با كام شيرين بهتر است از سقو ط با نامرادي و تلخكامي .
من اژدهاي زير پايم را مي بينم، نه آنكه ازآن نترسم ،مي ترسم اما به اين لحظه هاي ناپايدار دلخوشم . حكايت من حكايت دانه اسپند روي آتش است . اما پيش از تركيدن وجيغ كشيدن خاكستر نخواهم شد . من جيغ خود را مي كشم . غير از آن [هرچه بادا باد.